داستان تولد MahlaGlow

بعضی اتفاق‌ها در زندگی، همان لحظه‌ای که رخ می‌دهند، شبیه اتفاق نیستند.

فقط یک حس مبهم‌اند؛
یک کشش بی‌نام،
یک «باید» که نمی‌دانی از کجا آمده،
یک میل عجیب برای رفتن به سمتی که هنوز حتی اسمش را نمی‌دانی.

سال‌ها بعد که به عقب نگاه می‌کنی، تازه می‌فهمی آن روز، آن ساعت، آن خیابان و حتی آن تصمیم کوچک، تکه‌ای از یک پازل بزرگ‌تر بوده‌اند.

داستان MahlaGlow برای من، دقیقاً از همین‌جا شروع شد؛
از جایی که هنوز نمی‌دانستم قرار است چه چیزی بسازم.

حدود دو سال بود که در ذهنم یک فکر آرام و سمج می‌چرخید:

می‌خواهم یک چیز متفاوت خلق کنم.

چیزی که یک روز بتوانم به آن نگاه کنم و با تمام وجود بگویم:

«آره… این را من ساختم.»

اما حقیقت این است که این میل، خیلی قدیمی‌تر از آن دو سال بود.

من از یک جایی که حتی خودم نمی‌دانم کجا، عاشق «به وجود آوردن» شده بودم.

نه صرفاً انجام دادن.

نه فقط داشتن یک شغل.

بلکه خلق کردن چیزی که قبل از من وجود نداشته باشد.

اولین بار، این بخش از وجودم را در جایی دیدم که اصلاً انتظارش را نداشتم.

با اینکه مدارک تحصیلی‌ام در روان‌شناسی بود، با یک شرکت عطر و ادکلن وارد همکاری شدم. قرار بود طراحی سایت و تهیه عکس‌های محصولات را انجام بدهم.

و آن دوره… برای من عجیب بود.

انگار ناگهان دری درونم باز شده بود و پشت آن، کسی زندگی می‌کرد که تا آن روز نمی‌شناختمش.

از صبح که چشم باز می‌کردم، ذهنم پر بود از تصویر.

این ادکلن را کجا عکاسی کنم؟

نورش چطور باشد؟

چه زاویه‌ای؟

چه فضایی؟

چه چیزی می‌تواند این شیشه کوچک را به یک تصویر زنده تبدیل کند؟

آن‌قدر درگیر خلق کردن شده بودم که گاهی واقعاً یادم می‌رفت دنیا بیرون از آن تصویرها هم ادامه دارد.

شرکت؟

پول؟

صبحانه؟

ناهار؟

شام؟

هیچ‌کدام اهمیت سابق را نداشت.

دنیای من شده بود ایده.

تصویر.

خلاقیت.

و آن حس شیرینِ «به وجود آوردن».

هنوز هم اگر بخواهم یکی از زیباترین دوره‌های زندگی‌ام را انتخاب کنم، احتمالاً همان روزها را انتخاب می‌کنم.

من عاشق از تخت بیرون می‌آمدم.

نه برای اینکه مجبور بودم کار کنم؛
برای اینکه می‌خواستم چیزی خلق کنم.

و شاید همان روزها بود که برای اولین بار، زندگی آهسته در گوشم گفت:

«مهلا، ببین… این یکی از تکه‌های خود توست.»

همکاری‌ام با آن شرکت تمام شد، اما آن کشف تمام نشد.

به خاطر علاقه‌ای که به عکاسی پیدا کرده بودم، وارد یک آتلیه عکاسی شدم و تقریباً یک سال آنجا ماندم؛ بدون اینکه بابتش پولی دریافت کنم.

شاید برای خیلی‌ها عجیب باشد.

اما برای من، آن روزها پول مسئله اصلی نبود.

من داشتم یاد می‌گرفتم.

می‌دیدم.

تجربه می‌کردم.

و هنوز نمی‌دانستم دقیقاً چه می‌خواهم.

انگار زندگی هر بار مرا یک قدم جلو می‌برد و به جای اینکه نقشه کامل مسیر را نشانم بدهد، یک تکه کوچک شیرین از مسیر را کف دستم می‌گذاشت.

مثل یک آب‌نبات.

می‌خوردمش، لذت می‌بردم و دوباره می‌پرسیدم:

«حالا قدم بعدی کجاست؟»

اما جوابی نمی‌آمد.

تا اینکه یک روز…

فقط یک روز معمولی.

یک دنده عقب ساده با ماشین.

و یک تابلو.

گاهی سرنوشت، برای تغییر دادن مسیر زندگی، به چیزهای بزرگی احتیاج ندارد.

گاهی فقط یک تابلو کافی است.

چشمم افتاد به نوشته‌ای:

آموزش پوست و مو با مدرک فنی و حرفه‌ای.

ایستادم.

من تا آن روز بارها برای زیباتر شدن پوستم به مراکز مختلف مراجعه کرده بودم، اما هیچ‌وقت حتی به ذهنم نرسیده بود که مراقبت از پوست می‌تواند یک مسیر حرفه‌ای برای من باشد.

حتی نمی‌دانستم برایش آموزش رسمی وجود دارد.

آن لحظه اما چیزی درونم تکان خورد.

ماشین را پارک کردم.

از ساختمان بالا رفتم.

حتی منتظر آسانسور نماندم.

چهار طبقه را پله بالا رفتم.

و عجیب است…

آن چهار طبقه برای من تمام نمی‌شد.

انگار هرچه بالا می‌رفتم، به چیزی نزدیک‌تر می‌شدم که هنوز اسمش را نمی‌دانستم.

تا آن روز، برای هیچ کاری چنین شوقی در وجودم نروییده بود.

نمی‌دانستم این حس از کجا آمده.

اما یک چیز را می‌دانستم:

این هدایت خداست.

به طبقه آخر رسیدم.

پشت در ایستادم.

زنگ زدم.

در باز شد.

وارد شدم.

فضا خنک، مرتب و تمیز بود.

پشت کانتر، خانمی زیبا و خوش‌رو نشسته بود و با مهربانی از من استقبال کرد.

شروع کردم به پرسیدن.

این دوره چیست؟

چطور برگزار می‌شود؟

چه چیزهایی آموزش داده می‌شود؟

و بعد جمله‌ای شنیدم که انگار کسی یک تکه دیگر از پازل را دقیقاً جلوی پایم گذاشت:

«اتفاقاً تا چند روز دیگر کلاس دوره پوست شروع می‌شود.»

قلبم را نمی‌توانستم قانع کنم که این فقط یک اتفاق معمولی است.

من آنجا ایستاده بودم و یک اطمینان عجیب در تمام وجودم می‌گفت:

همین است.

شماره کارت را گرفتم و از آنجا بیرون آمدم.

منتظرخواهرم تو ماشین موندم.

ماجرا را برایش تعریف کردم.

بعد، همان روز، شروع کردم به جست‌وجو.

چند آموزشگاه دیگر پیدا کردم.

حضوری رفتم.

دیدم.

پرسیدم.

حتی کلاس‌هایی پیدا کردم که هزینه‌شان به شکل چشمگیری کمتر بود.

اما انگار دیگر تصمیم گرفته شده بود.

دو سه ساعت بیشتر نگذشته بود که هزینه دوره را واریز کردم، فیش را فرستادم و اسمم وارد لیست شد.

و من…

سر از پا نمی‌شناختم.

یک ماه تا شروع کلاس مانده بود.

اما من انگار از همان روز شروع کرده بودم.

یک ماه روی ابرها راه می‌رفتم.

و بعد…

کلاس شروع شد.

یک هفته آموزش پوست.

یک هفته‌ای که برای من فقط یک دوره آموزشی نبود.

هر روز قلبم تندتر می‌زد.

هر روز بیشتر می‌فهمیدم.

و هر روز یک جمله درونم بلندتر می‌شد:

«این همان چیزی است که دنبالش بودی.»

انگار بعد از سال‌ها جست‌وجو، بخشی از خودم را پیدا کرده بودم که مدت‌ها گم شده بود.

من عاشق یاد گرفتنش شده بودم.

عاشق تجربه کردنش.

عاشق اینکه می‌توانستم با دست‌های خودم تغییری ایجاد کنم.

و شاید مهم‌تر از همه، این کار چیزی را در من بیدار می‌کرد که سال‌ها قبل، در آن روزهای عکاسی بیدار شده بود:

لذت خلق کردن.

کلاس تمام شد.

اما برای من تازه شروع شده بود.

اولین چیزی که به آن فکر کردم، این بود:

حالا باید شروع کنم.

محصولات خوب و اصل تهیه کردم.

با چند محصول شروع کردم.

خیلی‌ها ترجیح می‌دادند در ابتدای مسیر با مواد اقتصادی‌تر شروع کنند.

اما یک صدای درونی در من از همان روز اول روشن بود:

«اگر قرار است خودت را ارائه کنی، بهترین خودت را ارائه کن.»

پس انتخاب کردم بهترین چیزی را که می‌توانم، ارائه کنم.

شروع کردم.

از یک سالن زیبایی، فقط چهار بلوک دورتر از خانه‌ام.

شروع کردن دوباره آسان نبود.

با پیشینه‌ای که داشتم، باید از صفر شروع می‌کردم.

اما به خودم گفتم:

«مهلا، این فقط قدم اول است.»

و قدم اول را برداشتم.

مدیر سالن، زنی دوست‌داشتنی بود.

تجربه‌های زیادی به دست آوردم.

یاد گرفتم.

اشتباه کردم.

بهتر شدم.

و آرام‌آرام فهمیدم که گاهی «شروع از صفر» به معنای صفر بودن نیست؛

یعنی تمام آنچه تا امروز یاد گرفته‌ای را با خودت برداری و از جایی تازه دوباره شروع کنی.

حتی آن سالن هم برای من یک نشانه داشت.

چهار بلوک با خانه‌ام فاصله داشت.

و جالب‌تر اینکه وقتی زمان رفتن من رسید و از آنجا بیرون آمدم، خود سالن هم جمع شد.

انگار زندگی دوباره آرام در گوشم گفته بود:

«دیدی؟ فقط برای همان فصل ساخته شده بود.»

یک سال گذشت.

و باز همان حس قدیمی برگشت.

حسِ بزرگ‌تر شدن.

من همیشه عاشق تغییر بودم.

عاشق اینکه نسخه بزرگ‌تری از خودم را تجربه کنم.

و حالا دیگر فقط یک کار را دوست نداشتم؛

من عاشق کسب‌وکاری شده بودم که ساخته بودم.

می‌خواستم آن را رشد بدهم.

حدود دو سال بعد، دیگر فقط یک فیشال ساده نبود.

یادگیری ادامه پیدا کرده بود.

کلاس‌های مختلف.

مطالعه.

تهیه محصولات و تجهیزات بیشتر.

اضافه شدن ماساژ تخصصی.

اضافه شدن اسکراب اسکالپ.

و در نهایت، قدم گذاشتن در مسیر آموزش و مدرس شدن در این حرفه.

اما داستان هنوز یک پیچ دیگر داشت.

سایت.

حدود یک سال بود که داشتن سایت در گوشه ذهنم می‌چرخید.

یک خانه مجازی برای چیزی که ساخته بودم.

جایی که بتوانم خدماتم، دانشم و هویت کاری‌ام را یک‌جا به مخاطب نشان بدهم.

اما یک مشکل وجود داشت.

من از آن آدم‌هایی هستم که وقتی تصمیم می‌گیرم کاری را انجام بدهم، دوست دارم خودم بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد.

پس تصمیم گرفتم طراحی سایت را هم یاد بگیرم.

و اگر بخواهم صادق باشم…

آسان نبود.اصلا آسان نبود ولی اینوهم باید شروع میکردم انگاری قدم اول سختترین قدم دنیاست و شروع کردم….. 

یک صبح.

مثل خیلی از صبح‌های دیگری که در زندگی‌ام آمده و رفته بودند، بیدار شدم.

اما این بار چیزی درونم گفت:

«امروز وقت شروع کردن است.»

و من، مثل همیشه، گفتم:

«چشم.»

و شروع کردم.

ذهنم پر از سؤال می‌شد.

گاهی ساعت‌ها پشت یک مشکل می‌ماندم.

گاهی به در بسته می‌خوردم.

گاهی گریه می‌کردم.

گاهی فکر می‌کردم شاید نمی‌توانم.

اما هر بار دوباره برمی‌گشتم.

شاید چون در تمام این سال‌ها یک چیز را یاد گرفته بودم:

وقتی چیزی واقعاً از درونت آمده باشد، حتی اگر خسته شوی، رهایش نمی‌کنی.

و بعد…

 

ماه‌ها گذشت.

ماه‌هایی پر از استرس، اشک، آزمون و خطا، یاد گرفتن و دوباره از اول رفتن.

تا بالاخره یک روز…

به صفحه‌ای نگاه کردم که دیگر فقط یک صفحه نبود.

چند خط نوشته.

چند تصویر.

چند رنگ.

چند انتخاب.

و پشت همه آنها، سال‌ها تجربه، تردید، شوق، شکست، یادگیری و امید ایستاده بود.

آن لحظه فهمیدم چیزی که مدت‌ها پیش فقط یک فکر کوچک بود، حالا شکل گرفته است.

MahlaGlow متولد شده بود.

اما اگر بخواهم حقیقت را بگویم، شاید MahlaGlow در آن روز متولد نشد.

شاید خیلی سال قبل‌تر متولد شده بود.

همان روزی که عاشق خلق کردن شدم.

همان روزی که برای گرفتن یک عکس، صبح با شوق از تخت بیرون آمدم.

همان روزی که یک سال بدون دریافت پول در آتلیه ماندم تا یاد بگیرم.

همان روزی که هنگام دنده عقب گرفتن، چشمم به یک تابلو افتاد.

همان روزی که چهار طبقه را با تندتند بالا رفتم.

همان روزی که بدون تردید پول کلاس را واریز کردم.

همان روزی که با چند کرم ساده، از یک سالن کوچک شروع کردم.

همان روزهایی که یاد گرفتم.

تلاش کردم.

گریه کردم.

دوباره بلند شدم.

و هر بار، یک تکه دیگر از خودم را پیدا کردم.

شاید بعضی آدم‌ها برای پیدا کردن مسیرشان، یک نقشه دقیق لازم دارند.

من اما نقشه‌ای نداشتم.

فقط نشانه‌هایی داشتم.

و یک حس درونی که هر بار می‌گفت:

«برو.»

حالا که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هیچ‌کدام از آن اتفاق‌ها جدا از هم نبودند.

عکاسی، آتلیه، پوست، آموزش، سالن، یادگیری، توسعه، سایت…

هر کدام انگار اتاقی از یک خانه بزرگ بودند.

من سال‌ها در اتاق‌های مختلف این خانه قدم زدم، تا بالاخره به اتاقی رسیدم که روی درش نوشته بود:

MahlaGlow

و حالا می‌دانم این پایان داستان نیست.

اصلاً قرار نیست باشد.

چون من هنوز همان آدمی هستم که یک روز از تخت بیرون می‌آمد تا یک تصویر تازه خلق کند.

هنوز همان زنی هستم که با یک تابلو، چهار طبقه پله را با شوق بالا رفت.

هنوز همان آدمی هستم که وقتی چیزی را دوست دارد، می‌خواهد بیشتر یاد بگیرد، بهتر شود و نسخه کامل‌تری از خودش را بسازد.

MahlaGlow برای من فقط یک نام، یک سایت یا یک کسب‌وکار نیست.

روایت بخشی از زندگی من است؛
روایت زنی که مسیرش را از قبل نمی‌دانست،
اما به نشانه‌ها اعتماد کرد.

و شاید زیباترین بخش این داستان همین باشد:

من هنوز نمی‌دانم این مسیر دقیقاً به کجا می‌رسد.

فقط می‌دانم هنوز راه ادامه دارد.

هنوز چیزهایی برای یاد گرفتن هست.

هنوز آدم‌هایی برای لمس کردن، آرام کردن و زیباتر کردن زندگی‌شان هستند.

هنوز ایده‌هایی هستند که شب‌ها آرام در گوشم زمزمه می‌کنند:

«هنوز تمام نشده…»

و من…

مثل تمام آن سال‌ها،

باز هم جواب می‌دهم:

«چشم.»